تقدیم به مصطفی جان

  آسمان را گفتم می توانی آیا
بهر یک لحظه خیلی کوتاه
روح مادر گردی صاحب رفعت دیگر گردی
گفت نی نی هرگز
من برای این کار
کهکشان کم دارم نوریان کم دارم
مه وخورشید به پهنای زمان کم دارم

 خاک را پرسیدم می توانی آیا
دل مادر گردی
آسمانی شوی وخرمن اخترگردی
گفت نی نی هرگز
من برای این کار
بوستان کم دارم در دلم گنج نهان کم دارم

 این جهان را گفتم
هستی ومکان را گفتم می توانی آیا
لفظ مادر گردی
همه رفعت را همه عزت را همه شوکت را
بهر یک ثانیه بستر گردی
گفت نی نی هرگز
من برای این کار
آسمان کم دارم اختران کم دارم
رفعت وشوکت وشان کم دارم
عزت ونام ونشان کم دارم

 آن جهان راگفتم می توانی آیا
لحظه یی دامن مادر باشی
مهد رحمت شوی وسخت معطر باشی
گفت نی نی هرگز
من برای این کار
باغ رنگین جنان کم دارم
آنچه در سینهء مادر بود آن کم دارم

 روی کردم با بحر گفتم اورا آیا
می شود اینکه به یک لحظهء خیلی کوتاه
پای تا سر همه مادر گردی
عشق را موج شوی
مهر را مهر درخشان شده در اوج شوی
گفت نی نی هرگز
من برای این کار
بیکران بودن را
بیکران کم دارم
ناقص ومحدودم
بهر این کار بزرگ
قطره یی بیش نیم
طاقت وتاب وتوان کم دارم

 صبحدم را گفتم می توانی آیا
لب مادر گردی
عسل وقند بریزد از تو
لحظهء حرف زدن
جان شوی عشق شوی مهر شوی زرگردی
گفت نی نی هرگز
گل لبخند که روید زلبان مادر
به بهار دگری نتوان یافت
دربهشت دگری نتوان جست
من ازان آب حیات
من ازان لذت جان
که بود خنده اوچشمه آن
من ازآن محرومم
خندهء من خالیست
زان سپیده که دمد از افق خنده او
خندهء او روح است
خندهء او جان است
جان روزم من اگر,لذت جان کم دارم
روح نورم من اگر, روح وروان کم دارم

 کردم از علم سوال می توانی آیا
معنی مادر را بهر من شرح دهی
گفت نی نی هرگز
من برای این کار
منطق وفلسفه وعقل وزبان کم دارم
قدرت شرح وبیان کم دارم

 درپی عشق شدم
تا درآئینهء او چهرهء مادر بینم
دیدم او مادر بود
دیدم او در دل عطر
دیدم او در تن گل
دیدم اودر دم جانپرور مشکین نسیم
دیدم او درپرش نبض سحر
دیدم او درتپش قلب چمن
دیدم او لحظهء روئیدن باغ
از دل سبزترین فصل بهار
لحظهء پر زدن پروانه
در چمنزار دل انگیزترین زیبایی
بلکه او درهمهء زیبایی
بلکه او درهمهء عالم خوبی, همهء رعنایی
همه جا پیدا بود
همه جا پیدا بود

                    *** روز مادر بر مامانای خوب دوتاییمون مبارک ***

نوشته شده در شنبه ٢۳ اردیبهشت ،۱۳٩۱ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ توسط زهره نظرات ()

مصطفی جونم امسال روز تولدمو با تو و حضور پراز مهر تو جشن گرفتم ...

امسال خدا روز تولدم بهترین هدیه رو به من داد ...

به خاطر همه چیز ممنونم مصطفی ...

دوستت دارم خییییییییییییییییییییییلی زیاد عزیزمقلبماچماچقلب

 

نوشته شده در شنبه ٢۳ اردیبهشت ،۱۳٩۱ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ توسط زهره نظرات ()

بارالهـــــــــــــــــا!

در پیشگاه تو ایستاده ام،و دست هایم را به سوی تو بلند کرده ام،

آگاهم که در بندگی ات کوتاهی نموده و در فرمانبری ات سستی کرده ام، 

اگر راه حیا را می پیمودم از خواستن و دعا کردن می ترسیدم...

ولــــــــــــــــــــی... 

پروردگـــــــــارم!

خواسته ام  در این جایگاه، یعنی جایگاه بنده فقیر ناامید، آن است که:
گناهان گذشته ام را بیامرزی

و در باقیمانده عمرم،مرا از گناه باز داری ...

خدایـــــــــــم!

به درگاه تو دعا می کنم،که در قلب منی،

در عبور از دنیــــــــــــــای رنــــــــــــــج،راهــــــــــنمایم باش،

قلبم را به سوی تو می گیرم،

پس مرا به سوی خویشتن بخوان،

و راه لطف و رحمتت را نشانم ده،

خــــــــــــــــدایـــــــــــــا،

 قلب من، تقدیر من و راهنمایم باش،

 و مرا از قلمرو اشـــک و رنـــــــــج،

به ســـــــــلامــــــــــــــــــت عبور ده...

زندگی دفتری از خاطره هاست...

خدایا از تو عاجزانه درخواست می کنم، دستان پرمهرت را در دستان سردم بار دیگر چنان

بفشار تا جانی دوباره یابم...

کوله باری از نگرانی را سالهاست بر شانه هایم به دوش میکشم،

معبودا!

آنان را از من بگیر و قلبم را از عشق و محبت خود سرشار گردان،

 ...آرامــــــــــــش را تنــــــــــها از تــــــــــــو آرامـــــــــبـخش قــــــــلــــــبهـــــــــــــــا میخواهم...


 

نوشته شده در یکشنبه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳٩۱ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ توسط زهره نظرات ()

تمام "امن یجیب" های دلم را

گره زده ام به کلماتت

و روانــه آسمان کرده ام

من مطمئنم

خدا تو را برای دلم نگــه می دارد

نوشته شده در یکشنبه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳٩۱ساعت ۳:٢٢ ‎ب.ظ توسط زهره نظرات ()


   دیدنت... حتی از دور
   آب بر آتش دل می پاشد
   آنقدر تشنه دیدار تو ام
   که به یک جرعه نگاه تو قناعت دارم
   دل من لک زده است
   گرمی دست تو را محتاجم
   و دل من... به نگاهی از دور
   طفلکی می سازد
   ای قدیمی ، ای خوب
                     تو مرا یاد کنی یا نکنی ،
                                               من به یادت هستم

نوشته شده در شنبه ۱٦ اردیبهشت ،۱۳٩۱ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ توسط زهره نظرات ()

مهربانم مصطفای من

قشنگ ترین تصویر عمرم عکس نازنینی از نخستین لبخند توست و زیباترین آهنگ زندگیم صدای دلنشین اولین خندیدن توست...

12 اردیبهشت دومین سالگرد یکی شدنمان مبارک عشق من

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳٩۱ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ توسط زهره نظرات ()

   مصطفی جان

   فردا برای من یادآور خاطرات شیرین اولین دیدار است،اولین نگاه، اولین لبخند، اولین لحظه

   پیوند ما...  

از وقتی با همیم روزها گذشته چه تلخ چه شیرین... معبود را شاکرم که در تلخیها صبورانه

   کنارم بودی و شادیها را به کامم شیرین تر کردی.

   مهربانم در خالصانه ترین گوشه قلبم آنجا که خبری از تاریکی نیست یاد تو تا ابد خواهد

   درخشید...

   قلبماچماچعزیز لحظه های بیقراریم دومین سالگرد یکی شدنمان مبارکماچماچقلب

 

نوشته شده در دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ،۱۳٩۱ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ توسط زهره نظرات ()

   نذر چشمان تو این دل که اگر ما باهم...
   که اگر قسمت ما شد تک و تنها باهم،

   زیر یک سقف به هم زل بزنیم آخرسر
   خنده ای از ته دل بی غم فردا با هم

   بشود حادثه ها وفق مراد من و تو
   یا نباشیم ویا تا ته دنیا باهم

   اگر این بار خدا خواست که خوشبختی را
   بفروشد کمی ارزانتر ازین تا با هم...

   اگر این بار زمان روی زمین بند شود
   نشناسیم از این شوق سرازپا با هم

   دست تو شانه ی خوبیست که موهایم را...
   لحن من ساز قشنگیست که شب ها باهم،

   شب شعری به غزلخوانی ترتیب دهیم
   از من و رودکی و حافظ و نیما باهم

   " در ازل پرتو حسنت زتجلی دم زد
   عشق پیداشدو..."این است که حالا باهم...

   من برایت غزلی تازه بگویم آن وقت،
                       جمله ای از تو:         "چه خوب است که جانا باهم
                                                   دل به دریا بزنیم آخراین قصه ولی
                                                   صدوده سال بمانیم در این جا با هم"

***


              شاید این بار به سروقت خدا رفتم تا
                                           تا بخواهم بنویسد تو و من را باهم ...

نوشته شده در دوشنبه ٤ اردیبهشت ،۱۳٩۱ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ توسط زهره نظرات ()