تقدیم به مصطفی جان
چشم میبندم ... بوسههایت را تصور میکنم بر لب دستهایت را تداعی میکنم بر تن چشم بندی میکند رؤیا... لبخند که میزنی، پر میشوم از بهونه های خواستنت لبخند که میزنی، بی آنکه بفهمم پرواز میکنم لبخند که میزنی، ترانه های باهم بودن را از بر میخوانم لبخند که میزنی، خالی میشوم از همه دلتنگی هایم میخواهم ساده اعتراف کنم دلم میخواهد ذره ذره ی وجود سرتا پا آرامشت را در بلندای لحظه های خسته از دلتنگی ام هجی کنم ساده میگویم نیازی به انکار نیست...!!! ع...ا...ش...ق...م...! درد ِ دل ... کـه می کنــی ... می گـذاری تـوی ِ سیـنی و تعـارف می کـنی کـه هـر کـدامـش را کـه می خواهنــد .........بــردارنـد ... تیــز کننــد ... تیــغ کننــد ... و بــزننـد بـه .... روحـت .... تو نیستی که ببینی تو از بلندی ایوان به باغ مینگری هنوز نقش ترا از فراز گنبد کاج تو نیستی که ببینی چگونه پیچیده است چه نیمه شبها کز پارههای ابر سپید چه نیمه شبها وقتی که ابر بازیگر به خواب میماند تو نیستی که ببینی تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار تو نیستی که ببینی چگونه دور از تو تو نیستی که ببینی دل رمیدهی من غروبهای غریب دو چشم خستهی من سرم درد میکند برای دردسر! 
![]()

![]()
میخواهم ســـــــاده فــــــــــریاد بزنم
گوش کن...!!!
ع...ا...ش...ق...م...!
نگاه کن...!!! آنچه را که در سادگی نگاهم پیداست...![]()

ضعـف هـایـت ،دردهـایــت را ......![]()

چگونه عطر تو در عمق لحظهها جاری است
چگونه عکس تو در برق شیشهها پیداست
چگونه جای تو در جان زندگی سبز است
هنوز پنجره باز است
درختها و چمنها و شمعدانیها
به آن ترنم شیرین به آن تبسم مهر
به آن نگاه پر از آفتاب مینگرند
تمام گنجشکان
که درنبودن تو
مرا به باد ملامت گرفتهاند
ترا به نام صدا میکنند
کنار باغچه
زیر درختها لب حوض
درون آینهی پاک آب مینگرند
طنین شعر تو نگاه تو در ترانهی من
تو نیستی که ببینی چگونه میگردد
نسیم روح تو در باغ بیجوانهی من
به روی لوح سپهر
ترا چنانکه دلم خواسته است ساختهام
هزار چهره به هر لحظه میکند تصویر
به چشم همزدنی
میان آن همه صورت ترا شناختهام
تنها به خواب میماند
چراغ، آینه، دیوار بی تو غمگینند
چگونه با دیوار
به مهربانی یک دوست از تو میگویم
جواب میشنوم
به روی هرچه دراین خانه ست
غبار سربی اندوه، بال گسترده است
بهجز تو یاد همه چیز را رها کرده است
در این رواق نیاز
پرندهی ساکت و غمگین
ستارهی بیمار است
در این امید عبث
دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است
تو نیستی که ببینی …![]()
و تو میدانی آنقدر دوستت دارم
که حتی اگر سرم به سنگ بخورد
یا سنگ به سرم !!
از این دوستت دارم دست بر نخواهم داشت...
![]()





