تقدیم به مصطفی جان

چشم می‌بندم ...

بوسه‌هایت را تصور می‌کنم بر لب

                           دست‌هایت را تداعی می‌کنم بر تن

                                                             چشم‌ بندی می‌کند رؤیا...

نوشته شده در یکشنبه ٢٥ دی ،۱۳٩٠ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ توسط زهره نظرات ()

نوشته شده در چهارشنبه ٢۱ دی ،۱۳٩٠ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ توسط زهره نظرات ()

 

لبخند که میزنی، پر میشوم از بهونه های خواستنت

               لبخند که میزنی، بی آنکه بفهمم پرواز میکنم

                             لبخند که میزنی، ترانه های باهم بودن را از بر میخوانم

                                                لبخند که میزنی، خالی میشوم از همه دلتنگی هایم

 

 

نوشته شده در دوشنبه ۱٩ دی ،۱۳٩٠ساعت ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ توسط زهره نظرات ()

میخواهم ساده اعتراف کنم

میخواهم ســـــــاده فــــــــــریاد بزنم

دلم میخواهد ذره ذره ی وجود سرتا پا آرامشت را

در بلندای لحظه های خسته از دلتنگی ام هجی کنم

ساده میگویم

گوش کن...!!!

ع...ا...ش...ق...م...!

نگاه کن...!!! آنچه را که در سادگی نگاهم پیداست...

نیازی به انکار نیست...!!!

                                      ع...ا...ش...ق...م...!

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۸ دی ،۱۳٩٠ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ توسط زهره نظرات ()

 

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۸ دی ،۱۳٩٠ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ توسط زهره نظرات ()

درد ِ دل ... کـه می کنــی ...
ضعـف هـایـت ،دردهـایــت را ......

می گـذاری تـوی ِ سیـنی و تعـارف می کـنی

کـه هـر کـدامـش را کـه می خواهنــد

.........بــردارنـد ...

تیــز کننــد ...

تیــغ کننــد ...

و بــزننـد بـه .... روحـت ....

نوشته شده در پنجشنبه ۱٥ دی ،۱۳٩٠ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ توسط زهره نظرات ()

تو نیستی که ببینی
چگونه عطر تو در عمق لحظه‌ها جاری است
چگونه عکس تو در برق شیشه‌ها پیداست
چگونه جای تو در جان زندگی سبز است
هنوز پنجره باز است

تو از بلندی ایوان به باغ می‌نگری
درخت‌ها و چمن‌ها و شمعدانی‌ها
به آن ترنم شیرین به آن تبسم مهر
به آن نگاه پر از آفتاب می‌نگرند
تمام گنجشکان
که درنبودن تو
مرا به باد ملامت گرفته‌اند
ترا به نام صدا می‌کنند

هنوز نقش ترا از فراز گنبد کاج
کنار باغچه
زیر درخت‌ها لب حوض
درون آینه‌ی پاک آب می‌نگرند

تو نیستی که ببینی چگونه پیچیده است
طنین شعر تو نگاه تو در ترانه‌ی من
تو نیستی که ببینی چگونه می‌گردد
نسیم روح تو در باغ بی‌جوانه‌ی من

چه نیمه شب‌ها کز پاره‌های ابر سپید
به روی لوح سپهر
ترا چنان‌که دلم خواسته است ساخته‌ام

چه نیمه شب‌ها وقتی که ابر بازیگر
هزار چهره به هر لحظه می‌کند تصویر
به چشم هم‌زدنی
میان آن همه صورت ترا شناخته‌ام

به خواب می‌ماند
تنها به خواب می‌ماند
چراغ، آینه، دیوار بی تو غمگینند

تو نیستی که ببینی
چگونه با دیوار
به مهربانی یک دوست از تو می‌گویم

تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار
جواب می‌شنوم

تو نیستی که ببینی چگونه دور از تو
به روی هرچه دراین خانه ست
غبار سربی اندوه، بال گسترده است

تو نیستی که ببینی دل رمیده‌ی من
به‌جز تو یاد همه چیز را رها کرده است

غروب‌های غریب
در این رواق نیاز
پرنده‌ی ساکت و غمگین
ستاره‌ی بیمار است

دو چشم خسته‌ی من
در این امید عبث
دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است
تو نیستی که ببینی

نوشته شده در دوشنبه ۱٢ دی ،۱۳٩٠ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ توسط زهره نظرات ()

سرم درد میکند برای دردسر!
                    و تو میدانی آنقدر دوستت دارم
                                         که حتی اگر سرم به سنگ بخورد
                                                                                         یا سنگ به سرم !!

 


از این دوستت دارم دست بر نخواهم داشت...

 

نوشته شده در شنبه ۱٠ دی ،۱۳٩٠ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ توسط زهره نظرات ()